عطش زار

اربعین

همین

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

 

شب اول

  

راوی

اینکه بخواهیم روایت عاشورا را از ابتدا بنویسیم کار سخنی است ابتدای کربلا در حقیقت ابتدای خلقت است و ما هر کدام به اندازه وسعت وجودی مان می توانیم به روایت کربلا بپردازیم . اینگونه باشد هر کدام از ما می توانیم برای خودمان خیمه ای علم کنیم و برای دلمان روضه بخوانیم .

من کربلا را از خودم شروع می کنم .اصلا دلم نمی خواهد آن کویری باشم که تا نامم را بیاورند زمین و آسمان تراکم درد شوند روی قلبهای مهربان . کربلا یعنی کرب وبلا...من فکر می کنم خدای جهان برای اینکه این خاک این داغ را برای همیشه در خود جاودانه کند در ذرات غم آلودش شفا قرار داده است تا بدانیم داغ حسین است که شفا بخش است . هر قدر که بیشتر بتوانیم بر تارک خویش این داغ را نحمل کنیم به شفا و شفاعت نزدیک تریم

 

سخنران : شیخ جعفر شوشتری:

خورشید اولین روزماه محرم که ظهور می کند قلبهای خسته به شورمی آید و فاصله دلها و چشمها کم می شود . زنجیرهای سینه زنی که از صندوقچه عزا خانه بیرون می آید طلوع یک محرم ماتم زده را برای دلهای گرفته به ارمغان می آورد. آنچه در این روزهای نخستین بر قلبها می بارد، شکوه ماتمی است که باران اشک را بر دیدگان هویدا می سازد . آسمان دلها ابری می شود و بغض ، حنجره ها را فرا می گیرد . پنجره های بسته ، دستهای متلمس ، شمعهای سوخته و پیراهن های مشکی حکایت دلهایی ست که به شیدایی محرم دچارند .

باید به دلهایمان رجوع کنیم .اگر ابری است، اگر هوای باران دارد، اگر بغض ماتم را می کاود ، حقیقتی را گوشزد می کند که از هزارو چهار صد سال پیش تا امروز همواره روزهای اول محرم ماتم زده آن است . دل اگر صاف باشد، اگر خانه لطف حق باشد، اگر عاشق آفتاب باشد، به سرخی می گراید و وای به حال کسانی که رنگ غروب اولین روز محرم را درک نمی کنند .

محرم ماه درد و داغ شیعه است، ماه حسین منحور . کدام دل است که داغ محرم را بفهمد و از طلوع خورشید اولین روز نگران نباشد، مگر نه این است که شیعیان آفتاب از باقی مانده گل وجود آل الله، هستی یافته اند... مگر نه این است که نور ولایت در جانهای پیروان فرزندان علی نهادینه شده است... پس این داغ محرم است که هوای گرفته غم را برای دلها به ارمغان می آورد .

این روزها آغاز مصیبت است و مصیبت داغ سترگی است که بر شانه های تشیع سنگینی می کند .

مصیبت این روزها یعنی داغ اسلام غریب. اسلامی که دین رهایی است و در بند منکرین خورشید است، اسلامی که در مواجهه با تفکرات انسان زمینی گرفتار آمده و روح آسمانی بشر را در تهدید خواسته های نفسانی می بیند . اسلام امروز داغدار تفکرات سطحی است ، خرافه ها و خوابها داغدار نگاههای گذراست .

داغ دیگر، داغ مسلمانی ماست .مصیبت عظیم درک نادرست از تشیع است. کژ فهمی از دین است. کژ اندیشی هاست قرائت های رنگارنگ از صراط مستقیم است. آری داغ ، داغ مسلمانی ماست و خدا کند ما مصیبت در تدین ها را دریابیم ،ازنگاه های عوامانه بر حذر باشیم که« اللهم لا جعل مصیبتنا فی دیننا ».

داغ دیگر آلوده شدن در گناهان رنگارنگ است ، محرم آغاز دوباره ای است برای انسان که به مصیبت های وجودیش بیندیشد و داغ ها را به مرهم برساند. محرم فرصتی است برای انسان تا یکبار دیگر خدا را در چند قدمی خود ببیند و بین چشمهایش با ملکوت پل بزند ، پلی به رنگ سبز توسل، پلی به وسعت نیایش، پلی به استواری ولایت آل الله ...

اما مصیبت دیگر که با محرم بر دلها می نشیند، داغ صاحب داغداریهاست ،داغ اوست که این روزها بر عالم و  افلاک می بارد تا نقطه رهایی انسان باشد. مصیبت، مصیبت حسین علیه السلام است، سرور جوانان بهشت و آقای مظلومان عالم . محرم تابلو سوگواری انسان است برای مردی که آیینه تمام نمای مظلومیت حق است . مردی که از افلاک تا خا ک ، کروبیان و ملائک داغدار اویند و با عشق او راههای سلوک را در می نوردند . که امام علیه السلام در حدیثی فرمود :

هر کس دوست دارد بهشت آرامشگاه اوباشد زیارت مظلوم را ترک نکند .

پرسیدند  مظلوم کیست ؟ فرمود : « اورا نمی شناسید او حسین بن علی است صاحب کربلا »

صاحب سختیهای طاقت فرسا، صاحب بلاهای فراوان، محرم ماه مصیبت اوست . داغ حسین با تمام داغهای عالم فرق می کند ،داغ پیاپی او بی کران و وسیع است، شدید و عمیق است ، کوچک و بزرگ است ...

داغهای ما داغ مردن است

داغ قبر و سوال نکیر و منکر است

داغ قیامت عظیم است

داغ گناهان بی شمار است

داغ دوری از ولایت است

داغ تنهایی انسان است

اما مصیبت او ؛

مصیبت بر مصیبت است

یکی از دیگری دلگیرتر

 عظیم تر...دردآورتر .

 داغ او ؛

مصیبت بیرون آمدن از مدینه است

مصیبت حج ناتمام است

مصیبت لشکر حراست

مصیبت زنان است

مصیبت کودکان است

مصیبت تلی است که مولا برای محافظت از اهل خیمه ها انتخاب کرد

مصیبت کربلا است

مصیبت تشنگی است

مصیبت اسیری است

و کربلا لحظه در لحظه داغ است

یکی از دیگری دلگیر تر عظیم تر درد آورتر .

و شیعه چه سر خوش است از جام گریه و چه سر مست است از داغهای پیاپی . چرا که نقطه اشتراک پیامبر و امامان و شیعیان داغداری همین روزهاست .

پیامبر داغدار مصیبت حسین است

علی علیه السلام اشک باران حسین است

فاطمه سلام الله علیها مویه کنان حسین است

اهل بیت آفتاب سینه سوخته حسین اند

و ما ، فرزندان تشیع مصیبت زده  حسینیم.

 این نقطه نورانی زندگی آنانی است که کامشان را با تربت حسین بر داشته اند .

عزاداری حسین از آن لحظه ای آغازشد که پیامبر ایستاده در حجره خواست تا کودک تازه متولدشده را بیاورند اسماء عرض کرد هنوز پاکیزه اش نکرده ام فرمود : « تو او را پاکیزه می کنی ؟ اورا خدا پاکیزه کرده است » هنوز کسی اورا ندیده بود . در وصله ای پشمینه پیچیده و آوردند . نگاه اولی که به حسین علیه السلام کرد فرمود :

عزیزٌ علیََّّ ... عزیزٌ علیََّ یا ابا عبدالله...

حسین علیه السلام را به سینه چسبانید در حالی که عرق از پیشانی مبارک بر گونه های او می بارید فرمود :

مالی ولیزید...

و این اولین آیین عزاداری حسین بود که در لحظات آغازین ولادت بر تارک تاریخ ثبت شد و این گونه بود تعزیه بر حسین تا همیشه ...

داغداری پیامبر جانسوز ترین تعزیه حسینی است آنروز که

 پیشانی اورا می بوسید و گریه می کرد

لب و دهانش را می بوسید و گریه می کرد

زیر گلویش  را می بوسید و گریه می کرد

 سینه اش را می بوسید و گریه می کرد

و همواره می فرمود : « جای شمشیرهارا می بوسم »

پیامبر می دانست که این لب و دندان زیر ضربات چوب خیزران به قرآن خواندن خواهد آمد،  می دانست پیشانی بلند آفتاب به سنگ کوفیان شکسته خواهد شد ، می دانست سینه سینای فرزند بتول با تیر زهرآگین فرزندان شیطان شکافته خواهد شد .

 می دانست حسین مظلوم مذبوح است

می دانست حسین منحور است

السلام علی المنحورعن الورا  

وسیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون

 

 

پی نوشت:

  1. «من احب ان تکون الجنه مسکنه و ما واه فلا یدع زیاره المظلوم ... ومن المظلوم ... هوالحسین بن علی صاحب کرب و بلا »
  2. چه سخت است برای من ای حسین
  3. مرا با یزید چه کا ر؟
  4. اقبل موضع السیوف
  5. سلام برکسی که از پشت گردن سر از بدنش جدا شد – زیارت ناحیه مقدسه

 

 

مقتل خوانی اصحاب از زبان دکتر محمد رضا سنگری:

شاعر مجاهد    

یزید بن مُغفل

 

از مکّه منزل به منزل همسفر محبوب بودن چه سعادتی است!

یزید شیعه بود و شاعر. در هر منزل شعری می‌گفت و سروده‌ای تازه می‌خواند. می‌گفت: همسفری با فرزندان پیامبر زیباترین شعر زندگی من است و شهادت در رکاب او بیت‌الغزل کامیابی و رستگاری‌ام.

شصت سالگی زندگی‌اش به پایان رسیده بود.

رجزهای او و سروده‌های حماسی و برانگیزاننده‌اش را در جنگ صفّین همرزمانش هماره با تحسین و اعجاب باز می‌گفتند.

سروده‌هایش تنها جلوه‌گاه جمال و کمال علوی و حسینی نبود، که روشنگر ضلال اموی و مروانی نیز بود.

قافله به منزلگاه قصر بنی‌مقاتل رسیده است. خیمه‌ای بشکوه و مجلّل پیداست. پیداست که از آنِ یکی از بزرگان عرب است. معلوم می‌شود عبیدالله بن حُرّ جعفی، چهرة آشنای کوفه، چادر افراشته است و با خانواده‌اش سفر می‌کند.

یزید بن مغفل همراه حجّاج جُعفی مأمور شد تا با عبیدالله سخن بگوید و او را به همراهی امام دعوت کند. چرا یزید برای مذاکره و جذب عبیدالله برگزیده شد؟ آیا جز این بود که امام به سخنوری، نفوذ و گیرایی کلامش ایمان داشت؟

عبیدالله بن حُرّ یزید را می‌شناخت. او با برادر یزید، سفیان بن مُغفِل نیز سابقة دوستی داشت. وقتی یزید را دید، در آغوشش کشید؛ امّا دریغا که برای حقیقت آغوش نگشود و از همراهی و همرکابی اباعبدالله باز ماند و عمری به حسرت و اندوه و مرثیه‌خوانی بر خویش گذراند. عبیدالله اسب خویش را به امام پیشنهاد کرد و امام نپذیرفت و به او گفت: اگر همراهی نمی‌کنی از این‌جا دور شو تا فریاد مظلومیّت مرا نشنوی. هرکس فریاد استغاثه‌ام را بشنود و یاری‌ام نکند، خداوند همراه ستمگران به رو در آتشش خواهد افکند.

وقتی امام نام کربلا را شنید و اشک ریخت و آن‌جا را قتلگاه عاشقان خواند، یزید بن مغفل سرود:

ای سرزمین عاشقان بی‌تاب، آغوش بگشا که شهیدان تو آمده‌اند.

ای خارستان داغ گمنام، فردا خون شهیدان به گلزار شاداب و معطّرت تبدیل خواهند کرد و نام تو زمزمة عاشقان جهان خواهد شد.

روز عاشورای رشادت و شهادت و عشق‌بازی فرا رسید. پس از تیرباران صبح و رزم تن‌به‌تنِ دلاوران مجاهد و عابد؛ یزید بن مُغفل، کمربسته، کلاه‌خود بر سر، شمشیر در کف به حضور امام خویش رسید و میدان رفتن را اذن و رخصت طلبید.

یزید با تیغی برّان و درخشان، اسب را هی زد. در میدان چرخید. بشکوه و نستوه رجز آغاز کرد:

منم یزید فرزند مغفل که شمشیر شررخیز و جان‌شکار در دست راستم می‌درخشد.

 در انبوه گرد و غبار سرها را به پرواز در می‌آوردم و بیدادگران پلید را از مولای بزرگوار و والاتبارم حسین، دور می‌سازم.

مرگ در میدان بال و پر گسترده بود. شمشیر مرگ‌ریز یزید می‌چرخید و همراه با رجز گرم او سینه‌ها و سرها را می‌شکافت.

پس از نبردی سنگین اسب را به کنارة میدان رساند. امام را دیگربار سلام و وداع کرد و شوریده‌تر و بی‌پرواتر به میدان تاخت. از کشته پشته می‌ساخت و در حلقة سپاه دشمن بی‌باکانه تیغ می‌انداخت.

زخمی شده بود امّا هنوز فریاد رسایش در میدان می‌پیچید:

اگر نمی‌شناسیدم، من پسر مغفلم. در گرماگرم نبرد، پیش‌تاخته و تیغ‌افراخته و جان باخته‌ام.

از انبوه غبار با شمشیری که در دست راست می‌فشرم سرها را به میهمانی خاک می‌برم.

ساعتی بعد در افول غبار، شاعر مجاهد عاشورا بر خاک افتاده بود و در بدرقة تبسّم مولایش هفت آسمان را زیر بال و پر گرفته بود.

 

 شعر خوانی محمد جواد غفور زاده

 

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد

فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد

توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد

سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین

«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»[1]

روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید

غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر

لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق

از «تربت شهید» تیمم شروع شد

ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت

از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی

از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت

با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد

وقتی دل ستاره‌ی محمل نشین شکست

با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٢ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

 

 

آسمان رنگ و بوی عشق گرفت 
تا سکوت تو در زمین پیچید 
چشم هایت بهار شد گل داد
عطر سیب از نگاه تو بارید

چونکه پیچید بوی خوب خدا؛ 
عطر یک عاشقانه ازلی
پنجره رو به گل تبسم کرد 
تا تو را دید در نگاه علی 

سیب سرخ گلاب را بو کرد 
گل سرخ محمدی گل داد 
یک گلستان کنار شهر خدا 
روی لبهای احمدی گل کرد 

عرش خندید رو به لبخندش
چه بگویم که عشق عاشق شد 
جبرییل از بهشت گل میریخت
بعد از آن روز بود لایق شد

خواند جبریل سوره قدری 
که پر از آیه های کوثر بود 
تا رسول خدا به خود آمد
دست زهرا به دست حیدر بود 

چشمه در چشمه سلسبیل اینجا ست 
آیه در آیه هل اتی دارد
جام های بهشت در دستش 
مرد این قصه تا تورا دارد.... :

دل به غیر از تو می دهد؟ هرگز 
نفس او به جان تو بند است... 
خشت های معطر دل اوست 
اینکه در آسمان تو بند است

چونکه پیچید بوی خوب خدا؛ 
عطر یک عاشقانه ازلی
پنجره رو به گل تبسم کرد 
تا تو را دید در نگاه علی

چشم در چشم هم شدید آنجا
آینه روبروی آیینه... 
و جهان تا همیشه خواهد ماند
محو در گفتگوی آیینه... 

حرف آخر همین و دیگر هیچ
عرش باید به تو سجود کند
باید انسان برای دیدن حق
در شب قدر تو شهود کند...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٥ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

راه این کوجه به محراب گذر خواهد کرد
ماه در گوشه این را ه سحر خواهد کرد
میخ در... شال کمربند تو را می گیرد
میخ از خاطره تلخ گذر خواهد کرد
راه این کوچه پر از هیزم و داغ است هنوز
نفس باغچه را داغ تو تر خواهد کرد
دوقدم مانده به محراب اذان می گویند
دوقدم مانده که در شهر خبر خواهد کرد:
بشتابید نماز است که جریان دارد
باز خیر العمل دوست اثر خواهد کرد
*
علی ! این بار دو رکعت به تبسم مانده
علی ! انگار که درعشق نظر خواهد کرد
رو به خورشید قنوت ابدی جان دارد
سجده این بار کنار تو خطر خواهد کرد
یک نفر تیغ به دست آمده تا تکبیرت...
باز هم معجزه در فرق قمر خواهدکرد
کعبه در فزت و رب گویی خود حیران است
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر خواهد کرد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٩ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

جماعت سلام
اعتکاف بودم در مسجد اعظم .همجوار بی بی کریمه...همه چیز بود ...حتی شعر.
سوغاتی سفر سه روزه ام تقدیم به شما که دوستتان دارمو
یاعلی 

چون بید پریشان شده در باد بهارم
مانند سر زلف تو آشفته یارم

سرگشته در این شهر به لیلا نرسیدم
مجنون شده در کوچه لبخند نگارم

مژگان تو! چون تیر رها گشته به سمتی...
در پلک تو! صد بار گره خورده به کارم

سرمستِ شرابِ قدح ِجام ِالستم
من معتکف مسجد چشمان خمارم

می نوشم از آن باده که در جام قنوت است
سر می کشد از آتش این خانه شرارم

عطر سحر از سیب نگاه تو بر آید
بوی نفس توست در این لیل ونهارم

در محضر خورشید پر از حس سکوتم
مهتاب دمیده است دمی در شب تارم

یک جرعه عطش در نفس باد بریزید
تا بر سر افطار تو! دریا بگذارم

یک پلک تهجد بچکانید به روحم
من آیینه در آیینه در آیینه دارم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

 

 

این روزها به خودم می گم خوب شد کار ضریح زود تموم شد و به ایام فاطمیه نکشید... 
چون اگر می کشید اونوقت چند تا مصیبت بود
اول که داغ خود مادر بود...
دوم مادر با اون حال که دیگه نمی تونست شب های جمعه  بیاد کربلا...باید کسی زیر بازوشون رامی گرفت
‫سوم وقتی هم می اومدن نمی تونستن بلند گریه کنند...چون پهلوشون درد میکرد
‫از این ها که بگذریم تازه میرسیم به داغ بچه های مادر ...
آخه  ‫ما بچه ها با قبر پنهان بی ضریح مادرمون چه باید بکنیم...
‫ درسته که ما بیاییم برای آقازاده شون ضریح درست کنیم اماحضرت مادرحتی قبرشون مخفی باشه
‫اینو از ته قلبم میگم
‫فاطمیه توی کربلا ...خیلی سخته...بازم می گم خوب شد کار ضریح زود تموم شد و به ایام
فاطمیه نکشید... 
البته دلمون خوشه که:« ‫وقبره فی قلوب من والاه....»
خدارا شکر‫...حسابش را بکنید ‫اون قبر پنهان توی قلب من و شما باشه
  ...
 ‫خداراشکر
کاش از قلبم به قبرش راه داشت
‫کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

همین
نوکرم 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

  

حتی اگر تمام روزها تورا فراموش کنم

حتی اگر زندگی من را از تو جدا کند

حتی اگر بازهم نفس زدن بدون تو برایم عادت شود

عصر پنچ شنبه‌ها نمی‌توانم تورا نادیده بگیرم

نمی‌توانم...

هنوز رطوبت باران آیینه زیر آسمان قبه را فراموش نکرده ام

هنوز رنگ قنوت‌های اقلیم اجابت را به خاطر دارم

هنوز دلم ساکن کربلاست

می‌خواهم بازهم بالای سری که نیست بنشینم و روضه بخوانم:

 

بسم الله الرحمن الرجیم

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ  اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

تازه رسیده از سفر کربلا سرت

 بین تن تو فاصله افتاده تا سرت

 

عزاداری حسین از آن لحظه ای آغازشد که پیامبر در حجره ایستاده بود خواست تا کودک تازه متولدشده را بیاورند . اسماء عرض کرد هنوز پاکیزه‌اش نکرده ام. فرمود : « تو او را پاکیزه می‌کنی ؟ اورا خدا پاکیزه کرده است » .هنوز کسی اورا ندیده بود که درپارچه ای پشمینه کودک را آوردند . در همان نگاه اولی که به حسین علیه السلام انداخت، فرمود :

عزیزٌ علیَّ ... عزیزٌ علیَ... یا ابا عبدالله   ...

حسین علیه السلام را به سینه چسباند و در حالی که عرق از پیشانی مبارک بر گونه های او می‌بارید ، فرمود :

مالی ولیزید   ...

و این اولین آیین عزاداری حسین بود که در لحظات آغازین ولادتش بر تارک تاریخ ثبت شد .

و این گونه بود تعزیه بر حسین تا همیشه ...

داغداری پیامبر جانسوز ترین تعزیه حسینی است

 آنروز که  پیشانی اورا می‌بوسید و گریه می‌کرد...

آنروز که  لب و دهانش را می‌بوسید و گریه می‌کرد

آنروز که  زیر گلویش  را می‌بوسید و گریه می‌کرد

آنروز که  سینه‌اش را می‌بوسید و گریه می‌کرد و همواره می‌فرمود : « جای شمشیرهارا می‌بوسم » 

واین داغداری پیامبری است  که صاحب آرامش و وقار است، نبی  می‌دانست که این لب و دندان زیر ضربات چوب خیزران به قرآن خواندن خواهد آمد،  می‌دانست پیشانی بلند آفتاب به سنگ کوفیان شکسته خواهد شد ، می‌دانست سینه سینای فرزند بتول با تیر زهرآگین فرزندان شیطان شکافته خواهد شد .

 می‌دانست حسین مظلوم مذبوح است

می‌دانست حسین منحور است

السلام علی المنحورعن الورا .... 

 ...

تازه رسیده از سفر کربلا سرت

 بین تن تو فاصله افتاده تا سرت

با پهلوی شکسته و با صورت کبود

 کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت

 پیشانی‌ات شکسته و موهات کم شده

 خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟

 وقتی که هست دامن من نذر بچّه هام

 در گوشه‌ی تنور بیفتد چرا سرت؟

 رگ‌های گردنت چقدر نا مرتّب است

 ای جان من چگونه مگر شد جدا سرت؟

 این جای سنگ نیست، گمان می‌کنم حسین

 افتاده است زیر سم اسب‌ها سرت

 باید کمی گلاب بیارم بشویمت

 خاکی شده است از ستم بی حیا سرت

 چشمان تو همیشه به دنبال زینب است

 تا اربعین اگر برود هر کجا سرت

(علی اکبر لطیفیان) 

 علی لعنت الله علی القوم الظالمین

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()


ارباب !
شب آخر که یادتان هست ...
پشت باب السلام با بچه های گروه نشستیم و خواندیم و گریه کردیم و....
رضا گفت:
آقا پرروییه ...اما هرچی به این رفقا دادی توی چهل و چند روز به ما هم بده...


همین 
نوکرم
من ایرانم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

ىر این مدت می خواستم باهم عاشق شویم
عاشقی دسته جمعی....
بابت همه لحظات ممنونم
من بسیاری از لحظات این روزهارا با کلمات شما کریه کردم
یعنی اکر شما نبودید من دق می کردم
حکایت من وشما حکایت داغدارهایی است که سر به شانه هم کریه میکردند
ازهمه شما بابت این تسلایی که مرا میدادید ممنونم
بعد ازاین به جای عاشقانه هایم با ضریح
نوکرانه هایم را اینجا می نویسم


نوکرم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

سلام حسین جان !
دارم میروم ایران دلم خوش انجا که باشم
هیات هست
حرم هست
امام رضا هست
بی بی هست
ممنونم
خدا کند من هم باشم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

حلال کنید..
من میروم بمیرم...
نوکرم


دیشب /ضلع ششم/داخل ضریح سید الشهدا
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

دیگه طاقت ندارم...
این هم عکس کاملت....
با لباس نقره ایت....
چقدر خوش گلی...
ببین....
ببین....
ببین....
باشمایم ....
به من نگاه کن می خواهم یک جمله بگویم.....
به من ...
نگاه کن ....
خواهش می کنم... فقط یک جمله...
...
حسین جان
عزیز دلم ...
آخرش مرا میکشی ....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

چگونه
یک گره کور...
 بزنم
چشم هایم را
به این پنجره ها...؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

وارد که شدی سرت را پایین بیاندار
بیا جلو...
 تا سینه ضریح
بعد خودت را بیانداز به پای ضریح
سجده شکر کن
وذکر سجده زیارت عاشورا را بگو
آهسته سرت را بیاور بالا
سعی کن اولیت تصویر کاملی که می بینی این باشد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

چقدر
کاش های ما
در کربلا...
بوی سیب می دهد




سینه کفتری پایین پا....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

بدون شرح
بود
شرحه شرحه شدنت

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

امروز آخرین روزی است که اینجا مرتب پست می گذارم...
یعنی از فردا اگر امکانش باشد بازهم می نویسم
اما اگر امکانش فراهم نباشد دیگر بقیه حرف ها باشد ایران....
اصلا دوست ندارم برگردم.....
اضطراب تمام وجودم را می گیرد وقتی به برگشتن فکر می کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

صبح زیارت عاشورای کامل بخوانی ...
سر به سجده بگذاری ....
 بعد که بلند می شوی و به آسمان نگاه می کنی این صحنه را ببینی....
ای وای ......




نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

تا سرت را بالا می گیری
این منظره را می ببینی ...
دیوانه کننده هست یا نه....؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

سَلامُ المَفْجُوعِ الحَزِینِ
 الوَالِهِ المُستَکِینِ.
سَلامُ مَن لَوکَانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ لَوَقَاکَ بِنَفسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ






گفتم امروز را با خاطرات گدشته شروع کنم....
.....قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِکَ مَلائِکَةُ السَّمَاوَاتِ
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

دلم آرام نمی شه...

بچه ها همه باهم نیت کنیم
می خوام فال بگیرم
5دقیقه دیگه توی همین چست کامنت میزارم....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

گفتند شرایط فعلی ما فقط با روضه التیام چیدا می کنه...برای همین خواستم برا تون روضه بخونم:
...


السَّلام عَلَیْکَ یَا أبا عَبْدِ اللهِ وَعلَى الأرواحِ الّتی حَلّتْ بِفِنائِکَ ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِیتُ وَبَقِیَ اللیْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ
آخِرَ العَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ ،  السَّلام عَلَى الحُسَیْن ، وَعَلَى عَلیِّ بْنِ الحُسَیْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَیْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَینِ .

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در این­جا دهنم زخم شد آن­جا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم

امام زمان در زیارت ناجیه مقدسه می فرمایند:

تذُبُّ عَنْ نِسْوَتِکَ وَأوْلادِکَ، حَتَّى نَکَّسُوکَ عَنْ جَوَادِکَ، فَهَوَیْتَ إِلَى الأرْضِ جَرِیْحاً، تَطَأُکَ الخُیولُ بِحَوَافِرِهَا
اززنان وفرزندانت دفاع وحمایت مینمودى، تاآنکه تورااز اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح برزمین سقوط کردى، درحالیکه اسبها تورابا سُم هاى خویش کوبیدند

حالا که به این جا رسید باید عرض کنیم:
حالا دیگر چه کسی از زنان و فرزندانتان حمایت می کند
دخترانتان را به دست که می سپارید:

شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به گوشم
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم

علی لعنت الله علی القوم الظالمین

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

دیشب گفتم مردها آمدند....
امشب می گویم مردها کارشان تمام شد...
نوبت خانم ها رسید تاعزاداری کنند!


الان ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

شب جمعه با حضور علی زمانیان و آقای موید ازشاعران مشهدی  بزمی داشتیم امام رضایی
راستی یکشنبه هم یک یادداشتی از من توی روزنامه خراسان می تونی بخونی...
هر چی هست دست این خواهر و برادره....
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

حمید نوروزی  زرگرخبره ای است
آخرین پیچ ها را سفت می کند...
آدم خاصی است...

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()

از همه کسانی که دیشب قرار بود از طریق وب کم سلام بدن ونشد عذر خواهی می کنم ....از سرشب قطع شد اینترنت تا الان....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط حامد حجتی| نظرات ()



      قالب ساز آنلاين