درباره نویسنده
حامد حجتی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • حامد حجتی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • کنت معک برای تو تکرار می شود
  • عمو مجید
  • احمد آقای عزیزی گل!
  • عقیق
  • نفس سرخ بیایان
  • کربلا انتهای کوچه توست
  • من اعتراض دارم؛ به نفت کش‌های مُفت خور
  • ملاک در همه احوال، حال افراد است
  • سجده های آخر
  • غدیریه
  • یادداشت
  • ترانه ای برای آقا
  • آتش بگیر....
  • به استقبال محرم
  • موجی....(یک)
  • یک شاخه گل لاله
  • حکایت بهشت
  • رمل و نی
  • ماه و فانوس
  • دُرِّ نجف
  • کبوتر بازی با کلمات
  • پل
  • فرشته ها....
  • بر عرش نی (چهار)
  • بر عرش نی (سه)
  • بر عرش نی (دو)
  • بر عرش نی (یک)
  • غدیریه
  • چشمای شما
  • چند رباعی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • سيب و ترمه
  • آب وآتش
  • طلبه ای از نسل سوم
  • قرآن مصور
  • سلام مجنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



عطش زار
کنت معک برای تو تکرار می شود
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

 

 

تقدیم به شهید مصطفی احمدی روشن

باید به بادهای مجاور خبرنوشت
از داغ­های کهنه و ازداغِ سرنوشت

داغی به روی شانه­ام از شهر مانده است
فُزتُ وَ رَبِ کعبه در این «دهر» مانده است

هرروز کربلاست علی­اکبرم تویی
ای داغ سربه مُهر گلِ پرپرم  تویی

پیچیده در سکوت من آوای نای تو
سهم تمام پنجره­ها های­های تو

شمر سیاه نعره برآورده در زمین
هفتاد و دو ستاره سر آورده در زمین

هفتاد و دو برای ابد بی نهایت است
هر روز نینوای تو در خون روایت است

کوفه هنوز شهر پُر از مکر و حیله­هاست
کوفه هنوز تشنه خون­های کربلاست

چون روبهان تشنه به خون مست کرده اند
مانند هنده در جگرت دست کرده اند

 خفاش ها که طاقت دیدن نداشتند
فانوسی از نگاه تو «روشن» نداشتند

خون خوارها برای سرت سکه داده اند
ک شهر را به پای سرت سکه داده اند

دجّال­های هرزه به بازار آمدند
با شیشه شکسته خریدار آمدند

خون زلال حنجره­ات را کسی ربود
سوغات برده است  به  مهمانی یهود

غافل از اینکه خون تو آتشفشانی است
غافل از اینکه نام تودر عرش فانی است

غافل از اینکه دار به دوش اند شهر ما
غافل از اینکه باده فروش اند شهر ما

***

وقتی که نام «روشن» تو در زمان دوید
خواب تمام گله خرگوش­ها پرید

خوابی که مثل سایه سنگین ابرهاست
 خوابی که بغض حنجره شهر را درید

ما در پی معامله بودیم و دست هات
روی تمام فاصله ها خط خون کشید

تا کی اسیر چنبره عافیت ...؟چرا؟
پس کی به شهر پاک خدا می توان رسید؟

مثل کبوتری که به پرواز دلخوش است
هر روز یک کبوتر زیبای پر سپید؛

پرواز می کند که پر از حسِّ نو شود
پرواز می کند به فراسوی ناپدید

ما روسیاه عافیت زندگی شدیم
جاماندگان قافله عشق؛ روسپید!

آب  و هوای شهر چه سرمست می کند
پیچیده است در نفس کوچه ها شهید

می گفت باغبان به من خسته گوش کن
هر چشمه است عصاره یک قله رشید

***

 مادر هزار بار تو را بوسه داده است
تا اینکه قامت تو چنین ایستاده است

مادر به کوچه گفت که این باور من است
این شاخه نبات علی اکبر من است

وقت سفر رسیده برایم اذان بگو
از شوق پر کشیدنت از آسمان بگو

در چله مانده است چنین دلنشین شده است
با من دوباره باز بگو اربعین شده  است

کنت معک برای تو تکرار می شود
نعم الامیر در تو پدیدار می شود

 ***

نا قابل است هدیه ما یا حسین جان
این یک دل است هدیه ما یا حسین جان

 

 

نظرات ()



عمو مجید
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩٠/٩/٩

 

جماعت سلام !

نهم آذرماه سالگرد شهادت عمو شهیدم مجید حجتی است . امروز با پیامک احمد یعقوبی یادم آمد که سالگرد عمو مجید است .آنقدر از خودم خجالت کشیدم که تصمیم گرفتم خاکساری خودم را درشعر بگویم . این دومین بار است عمو مجید نهیب می زند . یکبار هم در سال 86 حج واجب مشرف بودم همین ایام سالگرد بعد از دعای کمیل در مدینه یکی از دوستان عمو مجید آقای عباسی را دیدم بعد از احوالپرسی به من گفت  هرچه داری از برکت نفس شهید مجید است .آنجا هم نهیب خوردم و یادم آمد در سفرحج تا آن زمان اصلا یاد عمو مجید نبودم. واقعا ما تاکی می خواهیم غافل باشیم . شعار بدهیم .فراموش کنیم .....تاکی؟
شهید مجید هم خبرنگار بود هم پاسدار در 60/9/9عملیات طریق القدس ،بستان شهید شد.امسال شهادتش 30 ساله می شود.

بگذریم اما شعر...

 

 

 

سوسو زده ای ستاره ! در شام سیاه
صد گمشده پیدا شده با تو در راه

مثل نفس صبح فراگیر شدی
چون آیینه ی گرفته می مانی ...آه

فرهاد شدی که روبرویم باشی
تا کوه شوی مقابل این همه کاه

شولای بهشت را به دوش اندازی
گلپوش کنی  تو جامه سبز سپاه

تا قله عرش پر کشیدی یک روز
پرواز حکایتی است در وقت پگاه

هر روز بدون بودن تو تلخ است
هر شام بدون چشم هایت...ناگاه؛

در کوچه دوید ناله های یک شهر
گفتند همه که: یا اباعبدالله

این تازه گل پرپرما را بپذیر
خون خواه خداوند جهان ثارالله!

تاریخ دوباره می رسد تا امروز
نه روز گذشته است از آذر ماه *

آیینه و شمع و عود و قرآن مجید
با دفتر خاطراتی از جنس پگاه...

 

 * نهم آذر ماه سالگرد شهادتش

نظرات ()



احمد آقای عزیزی گل!
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩٠/٧/۳٠
دلنوشته حامد حجتی درباره عیادت رهبر انقلاب از احمد عزیزی؛
خبرگزاری فارس: احمد آقای عزیزی گل!


یک
کسانی که مثل من سرودن شعر را از دهه 70 شروع کردند، به این نکته اذعان دارند که روح شاعرانه جوان‌ترها در این دوره به دست سه استاد برجسته در شعر آبدیده شده بود. به عبارتی شاعرانگی‌های ما تحت تاثیر «قیصر امین‌پور» شادروان بود، فخامت کلام و دایره واژگان با «علی معلم»، روانی طبع و کلام و اصطلاح‌سازی عرفانی حماسی هم با «احمد عزیزی». به این اعتقاد راسخ دارم که اگر نبود مثنوی‌های عزیزی و شطحیات او در ادبیات دهه 60 و 70 حتماً امروز ما چند چهارراه عقب‌تر بودیم. عزیزی ساده و بی‌آلایش می‌سرود، اما عمق فلسفی و حماسی آثارش و بیان ساده و شیرینش باعث شد مردم با شعر آشتی کنند. عزیزی باعث شد پدیده‌هایی مثل محمدرضا آقاسی گل کنند و مردم گاهی ساعت‌ها پای شعرخوانی شاعران بنشینند و با اشک‌ها و لبخند‌هایشان همراهی کنند.
«احمد عزیزی» شاعر انکارنشدنی روزگار ماست؛ همانطور که حسن حسینی و سلمان هراتی را نمی‌شود انکار کرد. بگذریم از اینکه حتی جوامع ادبی هم گاهی ادب پاسداشت امثال عزیزی را نداشته و ندارند. وای که انگار مزه چای قندپهلو کنار «نافله ناز» احمد را همین الان زیر زبانم مزمزه کردم! خاطر خوشایندی که 20 سال است با آنم.
 
دو
کاش جایی باشد که آدم‌ها بیایند و شطحیات بخوانند. شطحیات برای آدم امروز مثل یوگا و مدیتیشن می‌ماند، اما از نوع متعالی آن. والله عارفان گذشته ما می‌فهمیدند که باید در مواجهه با ناهمگونی‌های تاریخی و معرفتی به چه پناه برد، اما ما از داشته‌های گذشته بهره نمی‌بریم که هیچ، انکارشان هم می‌کنیم.
کاری ندارد. شما این کتاب «روستای فطرت» احمد عزیزی را بگیرید. بعد وقتی از زندگی آپارتمان‌نشینی در محاصر سیمان‌ها اسیر شده به تنگ آمدید، فقط یک صفحه از آن را بلند بلند برای خودتان بخوانید ببینید چه می‌شود. احمد عزیزی را ساده ندانید. او متکی به گذشته ادبی این دیار، نسخه برای بازیافت آرامش و امتداد اعصاب من و شما پیچیده که حواسمان نیست:
... هرجا از عاشقی بپرسید عشق چیست؟ تنها به زخم‌های خود اشاره می‌کند. عشق، ترجمه زخم است.
عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است.
عشق، انفارکتوس تدریجی محبت است.
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.
عشق لک لکی‌ست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد...
عشق، دل ماست تقسیم بر همه زیبایی‌ها. عشق، کوچه‌ای است که دوست داریم از آن عبور کنیم.
عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهی‌ست.
عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهی است.
عشق، عقد دائمی ما با غربت است.
عشق، شب نامزدی ما با جدایی‌ست.
عشق، کارت تبریکی‌ست که الان برای معلم سال اول خود می‌فرستیم.
عشق، لحظات نادر شاه زندگی‌ست.
عشق حمله مغول به رویاهای ماست.
عشق، شماره تلفنی‌ست که سال‌ها به دنبال آن می‌گردیم.
عشق، آسانسور حیات بشر است؛ وای به حال کسی که در آسانسور گیر افتاده باشد.
عشق، عبور اضطراری انسان از کریدور عادت است.
عشق، جناح رادیکال عرفان است.
عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در ساختار وجودند...
باید پرده‌های تماشا را کشید و نماز شب خواند. باید به موقع، حیرت آیینه‌ها را عوض کرد. باید مواظب تُنگ تنفّس بود.
 
سه
شاید باورتان نشود قبل از اینکه این سطر را شروع کنم به نوشتن، بغض کردم. من هیچ وقت برای مادرمان زهرا آنقدر گریه نکردم که احمد عزیزی باعث آن شد. یادم می‌آید در آن مثنوی معروفش می‌گوید: احتراق لاله را دیدیم ما...» آه از این سوختن... اگرچه این اواخر تلفیق فلسفه و شعر در آثار عزیزی پنجره دیگری را گشوده بود، اما یقین دارم اگر مریضی امان داده بودش، حالا او باز هم صاحب یک جریان در شعر ما بود. او در همین عصری که ادعا جای خود را به دعا داده است، حرف‌هایی برای گفتن داشت.
می‌خواهم از غربت احمد در شعر بنویسم، اما دلم شعر می‌خواهد: نمی‌دانم چرا ... دلم می‌خواهد برای هزارمین بار شعر یاس را بخوانم:
عشق من! پاییز آمد مثل پار
باز هم، ما باز ماندیم از بهار
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق یاس، مشکی‌پوش بود
یاس بوی مهربانی می‌دهد
عطر دوران جوانی می‌دهد
یاس‌ها یادآور پروانه‌اند
یاس‌ها پیغمبران خانه‌اند
یاس ما را رو به پاکی می‌برد
رو به عشقی اشتراکی می‌برد
یاس در هر جا نوید آشتی است
یاس دامان سپید آشتی است
در شبان ما که شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما که می‌خندید؟ یاس
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح، پرپر می‌شود
راهی شب‌های دیگر می‌شود
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینه‌ها رو کرده‌اند
یاس را پیغمبران بو کرده‌اند
یاس بوی حوض کوثر می‌دهد
عطر اخلاق پیمبر می‌دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه‌های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
 می‌چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
 
بگذریم...
 
چهار
برای کسانی که عزیزی را نمی‌شناسند، این چند خط جالب باید باشد. راستی احمد عزیزی هنوز زنده است و جوان‌ترها کمتر با آثارش آشنایند. نمی‌دانم با چه زبانی باید به این متولیان فرنگی فرهنگ بفهمانیم که بابا! داشته‌هایمان را داشته باشیم جذب خارجی پیشکش... احمد را داشته باشیم چند نسل محمود با آثارش تربیت می‌شوند. گور بابای کوئیلو و هزار تا مثل او ... امان از این شاشوت‌های فرهنگی! حتی یک جرعه یون منفی برای ایجاد نشاط در باک بی‌باکی‌‌شان ندارند.
عزیزی در چهارم دی ماه 1337 در سر پل ذهاب کرمانشاه به دنیا آمد. او در کودکی با عشایر سیاه چادرنشین حشر و نشر فراوان داشت و قبل از رفتن به دبستان، خواندن و نوشتن را بدون داشتن معلم و تنها از روی کنجکاوی و تأمل و دقت از نوشته‌های روی تابلوها و اسامی خیابان‌ها و... به خوبی فرا گرفت.
احمد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به دعوت شمس آل‌احمد به تهران آمد و موفق به دیدار شهید آیت‌الله مطهری شد. وی با آغاز جنگ به همراه خانواده به تهران آمد و سپس برای مدتی ساکن شهرستان نور شد. سپس در تهران اقامت گزید و به همکاری با روزنامه جمهوری اسلامی پرداخت.
وی آثار شعر و نثر ادبی متعددی دارد. وی از شاعران نادر با سبک منحصر به فرد است که این سبک به صورت مثنوی در «کفش‌های مکاشفه» جلوه کرده است. تمایل سبک وی به معنویت و عرفان اسلامی با فرم جدیدی از مثنوی «ملهم از مثنوی مولوی» در شعر معاصر بی‌نظیر است. این سبک تاثیر بسیار زیادی در شعر معاصر گذاشته است. ضمنا عزیزی از جهات شخصیتی هم با عرفان اصیل اسلامی عملاً مانوس است و عشق به اهل بیت (ع) در بیشتر آثارش موج می‌زند.
برخی آثار او: «کفش‌های مکاشفه» 1367، «شرجی آواز» 1368، «خابنامه و باغ تناسخ» 1371، «ترجمه زخم» 1370، «باران پروانه» 1371، «رودخانه رؤیا» 1371، «ملکوت تکلم»، «سیل گل سرخ» 1352 هستند.

 

 
پنج
عزیزی حتی الآن که حال خوبی ندارد و روی تخت بیمارستان در کرمانشاه خوابیده و تنها صدا‌ها را می‌شنود، هم تاثیرگذار است. به او غبطه می‌خورم. به بزرگی اش ... به اینکه وقتی عطر ولایت به مشامش می‌خورد با تمام وجود لبخند می‌زند. من خودم هم از اینکه شاعر شدم کیف می‌کنم. کیف می‌کنم که احمد عزیزی شاعر است. من زیر درخت بید مجنونی در کنار رودخانه شاعر شدم کنار کفش‌های مکاشفه احمد؛ حالا می‌فهمم شاید او فراموش کرده بود عینکش را همراه ببرد که من شاعر شدم.
آقا ـ که فدایشان بشوم ـ وقتی بالای سر احمد رسیدند، انگار داشتند از همه شاعران به کما رفته و نرفته عیادت می‌کردند. این جمله کلیدی را آقا به احمد گفتند: «احمد آقای عزیزی گل! در ایامی که روی تخت بیمارستان بستری هستی، فرصت خوبی است که با خدا خلوت کنی ... خداوند صحبت‌های تو را خواهد شنید.»
فدای شما آقا که یک غصه‌ای شده در دل ما این ماجرای عزیزی! ... چقدر مهربانید!
زینب عزیزی می‌گفت: «احمد از تصمیم مقام معظم رهبری برای عیادتش اطلاع نداشته و پیش از ورود ایشان به بخش مراقبت‌های ویژه، در خواب بوده است، من احمد را بیدار کردم و او بلافاصله پس از رویت سیمای مقام معظم رهبری، ابتدا گریه کرد، بعد خندید و بعد ذوق‌زده شد. به قدری از لذت حضور رهبر معظم انقلاب لبریزم که نمی‌توانم حرفی بزنم. آقا دستشان را بر سر برادرم کشیدند و مطمئنم احمد، شفایش را از دست نورانی ایشان خواهد گرفت.»
باید با خدا خلوت کنیم. خدا حرف‌هایمان را می‌شنود حالا که در این دنیا بستری هستیم، فرصت داریم تا شفا بگیریم.

والسلام

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900730000316

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »