جماعت سلام!
جای شما خالی چند روز پیش مسافر عتبات بودم ...رزق خوبی داشتم ازنوشته های مختلف ...اگرتوفیق باشد تا قبل از محرم بعضی از آنها را می گذارم مقابل چشمان شما . راستی برای محرم هیئت عطش زار برنامه ها مختلفی تدارک دیده است ....
یاعلی ...یا هیچ کس

آسمان بارید بر چشمان ما
عشق می خندید بر چشمان ما
از تبسم تا تلاوت روز شد
باز فصل بارش امروز شد
باز شوقم تا خدا پرواز کرد
با ترنم عشق را آغازکرد
عشق ناپیداست بی حد و عدد
یا علیِّ مرتضی مولا مدد
من کبوتر می شوم تا گنبدت
عشق بازی می کنم با گنبدت
آسمان در دست هایم منجلی است
عشق یک پلک تحیّر در علی است
نام تو بر جان من گل می کند
چشم ها میل توسل می کند
با علی دریا تبرّک می شود
با علی لبها تبرّک می شود
باز هم در جان من دف می زنند
حلقه بر گیسوی رفرف می زنند
در هوا پیچیده بانگ «لاتخف ...»
دف ددف دف دف ددف دف دف ددف
«کیست این پنهان مرا در جان و تن »
یا علی.... مولایِ مظلوم نجف
در کرامتخانه فیض حضور
اشک های عاشقان دُرِّ صدف
تو رواق اندر رواق اندر رواق
ای نگاه ماهتابت در محاق
چشم در چشم تو در اوج حرم
می خروشد عشق با موج حرم
می برد تا عرش اقیانوس را
رنگ دریا می زند فانوس را
بزم ما بزم امین اللهی است
محفل رندان اشک آگاهی است
محضر مولا علی جان می دهد
بال پروازی به ایمان می دهد
آدم اینجا سائل در گاه اوست
این صراط مستقیم راه اوست
ساغر ما در غدیر تو خم است
عکس چشمانت در عرش هشتم است
با کبوتر ها کبوتر می شوم
سیب هایِ صحن تو چون گندم است
صف به صف دربارگاهت حاضرند
عطر تو در ازدحام مردم است
مستی از لبها ی تو هشیار شد
اتن شراب کوثر از آن خانم است
بی خود از خود می شوم در این حرم
صحن تو در آسمان چندم است؟
عشق تو منظومه ای عرفانی است
هم نی است و هم می است و هم خم است
آیینه بارانی از بال ملک
زیر پای زائران تو گم است
آسمان در دست هایم منجلی است
عشق یک پلک تحیّر در علی است
در حریم تو پرستو می شوم
چون کبوتر ها به این سو می شوم
سهم من از چشم تو شیدایی است
بی خود از خود می شوم او می شوم
در کنار صحن تو جان می دهم
روبه روی قبله خوشبو می شوم
ذکر بر لبهای من گل می کند
با علی گویان... علی گو ...می شوم
در تلاطم های مستی تا ابد
من از این کوچه به آن کو می شوم
در زیارتنامه حق حق می کنم
مست از صهبای هو هو می شوم
هو علی ..هو مرتضی ...حق تا ابد
دست ما و لطف تو ...مولا مدد
نظرات ()

تصویر اول
مهربانی تو را باید از کبوترهایی پرسید که صبح اگر خورشید را از پشت گنبد طلایی ات نبیند روزشان روز نیست و شب وقتی مهربانی اش را با آنها تقسیم می کند که عصر مناجات را از روی قنوت ها به آسمان کشیده شده در فضا پخش می کنند کبوترهای حرم مثل عکاسان دوره گردی می مانند که صبح تا شب اطراف حرم پرسه می زنند و از شما می خواهند با دوربین آنها عکس یادگاری بگیرید با این تفاوت که این کبوتران هنرمند تر از آن اند که به شما رو بزنند و خودشان تا رنگ و لعاب چشم هایتان را می بینند زودتر از هر کس دیگر عکس شما را در قاب چشم هایشان ماندگار می کنند.

تصویر دوم :
وقتی گذارت به صحن اسماعیل طلا می افتد چه بخواهی جه نخواهی تشنه می شوی و سیرابی این تشنگی جز به کاسه های طلایی رنگ سقاخانه اسماعیل طلا با هیچ آب گوارای دیگر برطرف نمی شود. راستی تا به حال به این فکر کرده ای که چرا همیشه روی پشت بام این سقاخانه پر از کبوتر است . من بارها این سوال را با چشم هایم از کبوتران پرسیده ام و آنها جواب دادهاند تو بعد از سال ها یک بار به حرم می آیی و از سقاخانه اسماعیل طلا آب می خوری. بعد باز هم احساس تشنگی می کنی ما سالهاست این جا از گوارایی این آب به استسقاء رسیده ایم .

تصویر سوم :
صدای نقاره خانه که یادت هست اگر خوب گوش کنی هر صبح در گوش شهر مشهد نغمه یا رضا یا رضا را فریاد می کند این بار که به حرم رفتی به آسمان موسیقیایی حرم یک دقت دیگر داشته باش. در نگاه ساده فضای موسیقیایی حرم فقط نقاره خانه است اما به نظر من هنوز هم موسیقی دلنوازدیگری هست که کسی به آن کمتر توجه می کند کجا؟ کافی است زیر یکی از شبستان های مسجد گوهر شاد بنشینی و به صدای کبوتران حرم گوش فرا دهی پشت سر هم می گویند کو .... کو .... کو ؟
راستی این همه سال این همه کبوتر به دنبال چه کسی می گردند که سالهای سال هنوز صدای کو ... کو... ی آنها پایان نیافته من فکر می کنم امام غریب از آن روزی که دیگر برای کبوترهای خراسان دست تکان نداد و آنها را در حسرت دیدار گذاشت باعث شد که کبوتران برای همیشه از همدیگر سراغ آقا را بگیرند راستی کو...؟ کو....؟ کو...؟ آقای مهرمان ما !

تصویر چهارم:
از همه این ها که بگذری بین این کبوتران و کیسه های گندم ایوان طلا یک ارتباط عجیب و شنیدنی است. هنوز قیافه آن پیرزن خوزستانی را در خاطر دارم که گوشه معجر بلندش یک پلاستیک کوچک گندم گره زده بود و عاشقانه نشسته بود روبروی ایوان طلا و همین طور که قربان صدقه آقا می رفت گندم ها را از گوشه چادرش باز می کرد و آهسته آنها را می ریخت کف صحن تا کبوترها بیایند و یکی یکی آنها را ببرند. جالب تر این بود که کبوترها می آمدند و چینه هایشان را پر از گندم می کردند و می رفتند. گندم حکایت عاشقانه ما و امام رضا ست . درست است حضرت آدم از گندم ممنوعه خورد و از بهشت اخراج شد اما این جا هر کی که بخواهد وارد شود باید گندم بپاشد تا کبوتران آن را به رسم امانت با خود ببرند این جا گندم بهانه اخراج نیست این جا گندم واسطه حضور است راستی خوش به حال کبوترها که روزی چقدر گندم می برند ......آی
نظرات ()

جماعت سلام!
می خواستم برای ماه رمضان هرروز اینجا چیزی بنویسم اما دیدم شاید بد نباشد یک پنجره یک ماهه در جایی دیگر باز کنم تا برای خودم هم یک تنوع باشه ...برای همین تا پایان ماه مبارک از این پل برید به اون پنجره دیگه ....
http://tafereshteha.blogfa.com/
نظرات ()