درباره نویسنده
حامد حجتی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • حامد حجتی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خون تو سرخ‌تر ز خون من است
  • دلتنگی....
  • امام نرگس‌ها
  • کنت معک برای تو تکرار می شود
  • عمو مجید
  • احمد آقای عزیزی گل!
  • عقیق
  • نفس سرخ بیایان
  • کربلا انتهای کوچه توست
  • من اعتراض دارم؛ به نفت کش‌های مُفت خور
  • ملاک در همه احوال، حال افراد است
  • سجده های آخر
  • غدیریه
  • یادداشت
  • ترانه ای برای آقا
  • آتش بگیر....
  • به استقبال محرم
  • موجی....(یک)
  • یک شاخه گل لاله
  • حکایت بهشت
  • رمل و نی
  • ماه و فانوس
  • دُرِّ نجف
  • کبوتر بازی با کلمات
  • پل
  • فرشته ها....
  • بر عرش نی (چهار)
  • بر عرش نی (سه)
  • بر عرش نی (دو)
  • بر عرش نی (یک)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • سيب و ترمه
  • آب وآتش
  • طلبه ای از نسل سوم
  • قرآن مصور
  • سلام مجنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



عطش زار
خون تو سرخ‌تر ز خون من است
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩۱/٢/٢

 

 

 جماعت سلام!
چندسال پیش در حال و هوای فاطمیه این شعر را نوشتم که برداشتی بود از گفتگوی دو دردانه هستی حضرات محسن و علی اصغر علیهم السلام در بهشت. دوستی که آن سال ها این شعر را برایش خوانده بودم یاد آوری کرد ...ومن در کاغذ پاره هایم این شعر را پیدا کردم و حالا این جاست.باشد که گره های برزگ افتاده به جان دلهایمان را این دو مرد باز کنند .
عزت زیاد

کوچه‌هاتیره دشت‌هاخون شد
آب‌ها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد

 چشم‌ها حیرتی مضاعف داشت
آخرین لحظه های دیگر بود
اضطراب از نگاه‌ها می‌ریخت
روز ترس آفرین محشر بود

 ناگهان در کشاکش محشر
بانگ آمد که ایهاالانسان
چشمهای غریب کور شوند
می‌رسد مادر زمین و زمان

 بوی عطری به عرش می‌پیچد
عطر گل‌های ناب و پر احساس
می وزد بر کرانه محشر
بوی یک چادری پر از گل یاس

 با شکوه تمام می‌آید
کاروانی که سبز پوشیدند
می‌شود از نگاهشان فهمید
جامی از درد و داغ نوشیدند

 روی دستان حضرت عباس
غنچه‌هایی شکفته بود آنجا
غنچه‌ها...سبز...سرخ نیلی رنگ...
غنچه‌هایی چو یاسمن زیبا

 کودک از روی دست‌های عمو
گفت من غنچه‌ام ولی پرپر
پدرم آفتاب نیزه نشین
مادرم می‌زند صدا: اصغر

 غنچه دیگری به ناز شکفت
مثل یک ژاله بود چشم ترش
کیست این کودکی که می‌بینم
مثل پروانه سوخته است پرش؟

 محسنم یار شش ماهه عشق
که پُرم از شمیم دلکش یاس
عمر کوتاه تر زگل دارم
مادرم هست حضرت احساس

 حرف‌ها کودکانه بود ولی
آتشی را به سینه‌ها می‌زد
گفتگویی که روضه بود آنجا
کوچه ها را به کربلا می‌زد

 کربلا داغ بود و تشنه شدن
مادرم گریه داشت در چشمش
ردی از تشنگی به لب‌هایم
بوسه ای داغ کاشت در چشمش

 خانه ما که سوخت مادر من
آتش از چادرش زبانه گرفت
در و دیوار خوب فهمیدند
میخ در سینه را نشانه گرفت

 آسمان با تمام تشنگی‌اش
روی دست پدر چه زیبا بود
مثل ماهی به خویش می‌پیچم
آه ...باران ...نه ...اشک بابا بود

 در دل کوچه بنی هاشم
روز دنیا به رنگ نیلی بود
یک نفر می‌دوید با شمشیر
کوچه پر از صدای سیلی بود

 تیر از چله تا رها گردید
چشم‌هایم شبیه دریا شد
روی دستان تشنه بابا
حنجرم سینه چاک بابا شد

 داغ من داغ تازیانه نبود
داغ یک شهر غربت است بدان
داغ دستان ریسمان بسته
سوره دهر غربت است بدان

 مادری که شبیه یک گل بود
در خزان ...در سکوت ...در سردی
باغبان دست بسته بود آنجا
می تکاندش غلاف نامردی

 من و مادر به آسمان رفتیم
مانده بابا غریب در افلاک
دفن کرد آن شب سیاه زمین
پیکر آفتاب را در خاک

 خون تو سرخ‌تر ز خون من است
آن جه را عشق آفرید شدی
خوش به حال علی اصغر من
چون که در کربلا شهید شدی

 

نظرات ()



دلتنگی....
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

جماعت سلام!
یک
راستش را بخواهید شب جهارشنبه سوری است و من نمی دانم چرا این قدر دلتنگم از این همه صدای اضافی بیزارم .دلم آرامش می خواهد . دوستانی که مرا می شناسند میدانند چند ماهی است درگیر کاری طاقت فرسا شده ام و این باعث شده از شعر فاصله بگیرم البته جبر روزگار باعث این اتفاق شده اما به قول دوستی دارم صبوری می کنم و شاید این یک امتحان باشد ....برایم دعا کنید ...دلم تنگ است ...تنگ شعر ...تنگ مسافرت ....تنگ قهقهه های شیرین پسرم علی ...تنگ حرف زدن با همسرم ....دلم بدجوری گرفته ....ناراحتم از اینکه همه اینها همین جا کنارم هستند ولی جبر ناجوانمرد روزگار بدجوری من را احاطه کرده ...اما حتما می گذرد وبازهم  شعر مرا به خلوت تنهایی اش راه خواهد داد....

دو

دوستی برایم پیامکی داد که فکر می کنم نوشتن آن اینجا خالی از لطف نباشد

کاری به چهارشنبه آخر نداشتم
حیران و خسته منتظر جمعه سوری ام

سه

باشد
شماهم به من زور بگویید
امان از این لبخند ها
که آنها هم زورکی روی لبهایم می نشینند
من از این حروف منتفرم
ز...
و...
ر...
حالا مجبورم این همه قرص را به زور در حلقم فرو بریزم
شاید بازهم به زور خوابم ببرد
وفردا
روزم را به زور شروع کنم
آیینه ها را احضار می کنم
تا صورتم را
به خلسه بی روح خویش بخوانند
آنطرف آیینه کسی به من زور نمی گوید
همه چیز خوب است
آرام است
ساکن...
آنطرف آیینه من ایستاده ام
کسی به من زور نمی گوید
خودم هستم....
خودم

جهار

این حرف ها را از سر دلتنگی نوشتم اگر بخواهم جدی بگیرم دیوانه می شوم ...شماهم جدی نگیرید...

 

عزت زیاد

 

نظرات ()



امام نرگس‌ها
نویسنده: حامد حجتی - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

به خاک پای امام حسن عسگری و حضرت موعود(ع)

زمین به نام  تو وقتی رسید باور کرد
که «یازده خُم می» از پیاله لب‌تر کرد                  

حکایت تو همان عاشقانه نابی است
که در سبوی غزل‌های ناب ساغر کرد                  

در ارتفاع جهان ایستاده‌ای با عشق
مدار روشن تو ماه را منوّر کرد

بهشت روی لبت بوستانِ باران شد
و پلک‌های تو صد شهر را معطّر کرد

به خط نور نوشتی غریبی خود را
کتاب داغ تو صد کوه را مکدّر کرد

کنار سفره آیینه های رویاروی
در انتهای زمان عشق را مکرر کرد

تو ایستادن تاریخ را قصیده شدی
قیام قامت تو تا همیشه محشر کرد

تو امتداد زمان را به روزها بردی
خدا برای ابد این چنین مقدر کرد

امام آیینه‌ها روبروی تو باشد  
تو را  شبیه  گل­افشانی  پیمبر کرد

 به نام روشن تو آخرالزمان رویید
و انتظار برای همیشه باور کرد

که در صحیفه این سینه‌ها تپش دارد
که تکیه گاه جهان را نگاه دلبر کرد

 

شب عروج تو تا داغ‌ها هویدا شد
هزار باغ گل سرخ را که پرپر کرد؛

طلوع صبح پر از عطر پاک باران بود
هوای فاصله های گرفته را تر کرد

غمت برای همیشه  کنار سامرا...
بلور چشم مرا چون گلاب قمصر کرد

 

هوای کوی شما ای امام نرگس‌ها
تمام مردم این شهر را کبوتر کرد

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »